حكيم ابوالقاسم فردوسى
168
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو گرگين و چون زنگهء شاوران * چو گستهم و خرّاد جنگ آوران چو برزين گردنكش تيغ زن * گرازه كجا بد سر انجمن ابا هر يك از مهتران مرد چند * يكى لشكرى نامدار ارجمند نياسود لشكر زمانى ز كار * ز چوگان و تير و نبيد و شكار بمستى چنين گفت يك روز گيو * برستم كه اى نامبردار نيو گرايدون كه راى شكار آيدت * چو يوز دونده به كار آيدت بنخچيرگاه رد افراسياب * بپوشيم تابان رخ آفتاب ز گرد سواران و از يوز و باز * بگيريم آرام روز دراز بگور تگاور كمند افگنيم * بشمشير بر شير بند افگنيم بدان دشت توران شكارى كنيم * كه اندر جهان يادگارى كنيم به دو گفت رستم كه بىكام تو * مبادا گذر تا سرانجام تو سحرگه بدان دشت توران شويم * ز نخچير و از تاختن نغنويم ببودند يك سر برين هم سخن * كسى راى ديگر نيفگند بن سحرگه چو از خواب برخاستند * بران آرزو رفتن آراستند برفتند با باز و شاهين و مهد * گرازنده و شاد تا رود شهد بنخچيرگاه رد افراسياب * ز يك دست ريگ و ز يك دست آب دگر سو سرخس و بيابانش پيش * گله گشته بر دشت آهو و ميش [ همه دشت پر خرگه و خيمه گشت * از انبوه آهو سراسيمه گشت ] [ ز درّنده شيران زمين شد تهى * به پرّنده مرغان رسيد آگهى ] تلى هر سويى مرغ و نخجير بود * اگر كشته گر خستهء تير بود ز خنده نياسود لب يك زمان * ببودند روشن دل و شادمان بيك هفته زين گونه با مى بدست * گهى تاختن گه نشاط نشست بهشتم تهمتن بيامد پگاه * يكى راى شايسته زد با سپاه چنين گفت رستم بدان سركشان * بدان گرزداران مردم كشان كه از ما بافراسياب اين زمان * همانا رسيد آگهى بىگمان يكى چاره سازد بيايد بجنگ * كند دشت نخچير بر يوز تنگ ببايد طلايه بره بر يكى * كه چون آگهى يابد او اندكى بيايد دهد آگهى از سپاه * نبايد كه گيرد بد انديش راه گرازه بزه بر نهاده كمان * بيامد بران كار بسته ميان سپه را كه چون او نگهدار بود * همه چارهء دشمنان خوار بود بنخچير و خوردن نهادند روى * نكردند كس ياد پرخاش جوى پس آگاهى آمد بافراسياب * از يشان شب تيره هنگام خواب ز لشكر جهان ديدگان را بخواند * ز رستم بسى داستانها براند و زان هفت گرد سوار دلير * كه بودند هر يك بكردار شير كه ما را ببايد كنون ساختن * بناگاه بردن يكى تاختن گر اين هفت يل را بچنگ آوريم * جهان پيش كاوس تنگ آوريم بكردار نخچير بايد شدن * بناگاه لشكر بر ايشان زدن